وقتی همه می يان و می رن و هيچ کس به خاطره ها دل نمی بنده من هم حرفی ندارم! منم يه خاطره می شم مثل همه خاطره ها! فراموش شده در يادی که بر باد رفت.
نه شادم نه آروم نه عاشق. شادی رو آدمهای کينه ای ازم گرفتن . آرامشم رو دشمنی های بی دليل خراب کردن و عاشقی رو حس شک و ترديد و خستگی پر کرد. دلم گرفته از تمام روزها و شبهای اين خاطره شدنها...و.... دلم گرفته از این روزها..دلم گم شده...
دلم تنگ خواهد شد ... نه برای دیروز و نه برای فردای نیامده از راه ... من دلم برای آوای صادقی تنگ خواهد شد که روزی مرا به مهر می خواند و روزی به سردی می راند ...
دلم تنگ خواهد شد برای تمام تلخ بودنهایت و تمام صبور ماندنهایم ... دلم برای بازی یکطرفه ی بی داور و بی تماشاچی مان تنگ خواهد شد ...
بهار٬ بیش از آنکه حادثه یی در طبیعت باشد حادثه یی ست در قلب آدمی .
و پیش از آنکه در طبیعت محسوس باشد در حسی انسانی وقوع می یابد .
این در بهاران گل نیست که باز می شود گره های روح انسان است .
یک عاشقانه ی آرام - نادر ابراهیمی
سال نو مبارک
سالها بعد
از یاد خواهی برد
روزی - کسی ...
به انتهای نامت که می رسید
رویایش جوانه می زد
سالها بعد
از یاد خواهی برد
هرم همین نگاه و
تلخی همین بی تابی را...
که کسی روزگاری
قصه ی هر سحرگاهش
آغاز هر نگاهش
تکرار نام تو بود
و خواندن واژه هایی از سر مهربانی ات .
دلم تنگ خواهد شد
هم برای تو
٬ هم برای امروز خودم
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد
تو بـیـا کــز اول شــب در صبــح بـاز بـاشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجــا رود کبــوتر کــه اسیـر بــاز باشد
ز محبتت نخواهم که نظـر کنـم بـه رویت
که محـب صـادق آنـسـت کـه پاکبــاز باشد
به کرشــمه عنــایت نگــهی به سوی ما کن
که دعـای دردمنـــدان ز ســـر نیــــاز بـاشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کـدام دوســت گویم کــه محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنــم نمیگــذاری کـه مــرا نمــاز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
که ثنـا و حمــد گوییـم و جفـا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعــدی
که شب وصـال کوتاه و سخـن دراز باشد
قدمی کـه بـرگرفتی به وفـا و عـهد یاران
اگــر از بـلا بتـرسـی قـدم مجــاز باشد
به رویای دیدن لبخندت خودم را مهمان می کنم . به تصویر دیدن نگاهت ٬ آرامش صدایت ... مهمان می کنم دلم را . مهمان جشن تولدی که از آن توست ... دورم و هم چنان رویاساز هر لحظه ی منی . می خندی و می خندم . اخم که می کنی ٬ بازمی گردم به رویای گذشته . به دلبرانه ترین خشم خاطراتم . خودم را مهمان می کنم به شنیدن شادباش های اطراف ٬ به مهربانی همراهانی که تو را دوست می دارند ٬ اما نه به وسعت دوست داشتن های من! گوشه ای نشسته ام در سکوت . شاید خلوت نشینی ٬ این بار گره گشای دلم باشد . شاید این بار دور بودن و دیر دیدن ٬ سهم قناعت نانوشته ی این دل باشد بی حضور تو . هدیه ها را که تصور می کنم ٬ شیطنت دلم شروع می شود . انتخاب کردن برای تو ٬ حتی در رویا هم سخت است . چشم می بندم و می خوانم که " وقتی می یای صدای پات ... از همه جاده ها می یاد ... "تصاویر جان می گیرد مقابل چشمانم ٬ سالها به عقب برگشته ام ٬ هنوز قصه ساز و دلداده ی یک رویا ...اضطراب آمدنت را می شناسم ... شمع ها را که فوت می کنی ٬ مهمانی خیالی ذهنم پایان می گیرد و ... من هنوز خلوت نشین قصه ی مکرر بارانم .
تولدت مبارک ...
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است "
« حمید مصدق »
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
(حمید شیرازی)
دلواپس عاشقانه های من مباش
خوب من !
سپیده که سر زد
نسیم که از راه رسید
پنجره
که به هوای تو چشم باز کرد
با سقف بلند آسمان آبی و آفتابی...
دست به دست هم می دهند
دور واژه ها حلقه می زنند
آنقدر در گوش واژه ها می خوانند
تا پر بکشند
ترانه شوند
عاشقانه شوند...!
نیمه ی پر لیوان عشق مان را ببین
من...تو...چای شیرین !!!
....
تو هم میزنی...
من...حل میشوم...
عشق میماند و لیوان و تو ....
همین !!!
(گیلاس آبی)
بلیتش فقط برگ بید
که از باد کولی خرید
*
و او بی اجازه سفر کرد
واز هر خداحافظی تا سلام
و از دانه تا دام
خطر کرد
واز آب و از خاک و از کوه ودشت
واز نقشه،از مرز و از خط گذشت
و او بی روادید
به اینجا
به آنجا
به هر جا رسید
سر انجام اما
در کشور هیچ جا
اقامت گزید...
عرفان نظر آهاری
که پلک بر هم بگذارم
باریده است..
به تماشای باران ستاره ها
بی چتر
بیا..
/کیکاووس یاکیده/
|
دستور زبان عشق |
|
دست عشق از دامن دل دور باد!
|
قیصر امین پور
یاد و
به رسم نام و
نان و
جان
به نشان بی نشانه ی انسان ٬
به قصه ی تمام نداشتن ها
رسیده ام به یادت در باد
آنجا که نام تو کنار غم نان و اندوه جان
نقش هزار نشان بی نشانه می شود .
سنگی بردار و بزن
شیشه ی این لحظه ها
شکستنی است .
نام تو ٬
ضریب شکست من است .
شیشه ی این فاصله را بشکن ٬
می خواهم
از نو صدایت کنم .
ناشناس
*
آن پرنده را ولي چطور
ميشود به ماهياش رساند!
خطبه ی عروسيِ
اين دو عاشق عجيب را چطور
ميشود ميان ابر و آب خواند!
هيچكس
تاكنون
سفرهاي براي عقد ماهي و پرندهاي نچيده است
هيچكس پرنده ماهي ای نديده است.
*
يك شبي ولي
مطمئنم عشق بال مي شود
راهيِ
جادههاي روشن خيال ميشود
ماهياي
ميپرد به سمت آسمان
يك شبي
مطمئنم عشق باله ميشود
راه هاي دور
مثل كاغذي
مچاله ميشود
و پرندهاي شناكنان
ميرود به قعر آبهاي بيكران
بعد از آن
روي نقشههاي عاشقي
سرزمين تازهاي
آفريده ميشود
و پرنده ماهياي
بال و پر زنان، شناكنان
هم در آب و هم در آسمان
ديده ميشود
عرفان نظرآهاری
یک شانه برای اشکهایم و
یک لحظه ٬ برای سیر دیدنت .
خلوت نشین آرام من !
باشـــد٬خستگی را بهانه کن
شانه برای اشکهایت و
لحظه برای سیر دیدنم
بر باد ...
رنگ چشم های لجبازت را
طنین غریبه ی صدایت را
دوست دارم
حالا باز برای من
حروف فاصله را زمزمه کن ٬
می دانم
امتداد این لجبازی
می رسد به تنهایــــی !
دوست داشتن
زبان ٬
زمان ٬
راه ٬
دلیل٬
نشانه نمی خواهد که
دل می خواهد .
دوست داشتن
یک "من" می خواهد
و یک "تو" ٬
که برای دوست داشتن
نه من بماند و نه تو !
با هر زبان ٬
بی زمان و بی دلیل ٬
در هر راهی که می روم و با هر نشانه ای
دوستت دارم
حتی اگر
این دل برای دوست داشتن
دل نباشد !
سنگفرش بارانی ٬
آینه می شود
برای انعکاس نگاهت .
نفس می کشم
در عطر خاک باران خورده .
خدا پشت و پناهت ٬
دیگر برای نخواستن ها مشق می کنیم
کمی خوش خط بنویس
که یک روز کنج طاقچه ی دیروزها
جایی داشته باشد .
گفتگوی تازه ای در راه است ٬
پشت پلکهای آن دو نفر
باران می بارد گاهی .
یک دوست
چشمهایم سرشار از برق آسمان٬
به وقت بوسیدن زمین .
صدایم خشم دریاست
با لهجه ی تنهایی اش .
عطر مزرعه های رها شده ٬
با دلواپسی مترسکها از پاییز
می نشیند کنار عطر دستانم
کنار عطر باران خورده ی زمین
کنار عاشقی ساده ی دو مرغ دریایی
بر فراز خشم لطیف دریا .
می نویسم "دریا عجیب طوفانی است" ٬
و به جای تو
چشم می شوم
اشک می شوم
فریاد می شوم
می خندم
و باز بی حساب دوست می دارم
به وقت حسابگری دل ها .
(ناشناس)
دیوار شیشه ای
خود را در باران می شوید
و تو چشمانت را
در غربت من
می گریی
می خندم
می خندی
دلم می گیرد
و کلمات
در هیاهوی هر دو سو
پرپر می شوند
*
که می تواند
خاک و باد را
در گردباد
تجزیه کند؟
دستی که سنگ به بال های بزرگ من
می بندد
سنگ از بال مسافر کوچک تو
باز می کند
پس پیش از آنکه باد کینه توز کویری
به تاراجش برد
خبر خوش را
به من
بسپار
که از سقف ها و
دیوارها
دلتنگم
*
آنگاه
چون با بیابان تنها شدی
از گلوی من
فریادی
برآر
که طنینش
آسمان را
از هم
بشکافد
حسین منزوی
تلخی خاطره هزار عشق نا تمام را .
من به دوش می کشم ٬
تلخی سکوت جهان را .
پوست می اندازم ٬
به وقت نگاهت و
تب می کنم
به آوای گام هایت .
و کاش
در مشت تو ٬
پروانه ای بودم
دلواپس خطوط رنگی بالهایم .
گناه عشق های ناتمام جهان را
پای من بنویس ٬
که پر زدن نمی دانم .
از وقتی تو٬
شیشه ی عمرم شدی!
هنوز
در کنارم نشسته بودی ومن
شادترین بودم
و چنان سرخوش
که تمام پرندگان صدایم
رنگی شده بود..
آن چنان سبک
که در صدایم هزاران هزار
سرود و ترانه موج می زد
تو بودی در کنارم
و من به گمانم خوشبخت ترین بودم
چشمانم را محکم می فشردم
تا حتی روزنه ای از واقعیتها
به رویایم نفوذ نکند
گمان می کردم می خندی
حرف می زنی
شیطنت هایت را می دیدم
و پا به پایت می خندیدم
نفس هایت را نفس می کشیدم
صدایمان بود و
دنیای سرشار از من وتو
اما
چشمانم را که گشودم
دیگر نبودی
من
تنها
روی نیمکتی
با تصورت جان گرفته بودم
انگشتانم را روی سطح چوب کشاندم
هنوز گرمای حضورت را داشت
هنوز....
باز هم دیر کرده ای..
باز هم در انتظار دیدنت مرا پیر کرده ای!
قصه ای ست:
بی خیالی تو٬ انتظار من!
من دلم هزار راه رفته است..
باز هم می آیی و بهانه بار می کنی
و مرا روی موج های بی خیالی خودت سوار می کنی!
از دورغ های شاخ دار تو کیف می کنم!..
تق تق صدای در
آن دلی که تا کنون هزار راه رفته بود
باز گشته است.
مصطفی رحماندوست
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟
و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟
آرام و قرار و پناهش.
دور ایستاده ام
تماشاگر خوشبختی تو.
دست تکان می دهی
که یعنی خوبی ٬ آرامی و خوش.
لبخند می زنم
یعنی خوش باش !
"وقتی تو دلخوشی ٬ همه شهر دلخوش اند
خوش باش ٬ هم به جای خودت هم به جای من "
گم شده ام
در تو!
اما گویی
پیدای عالمم!..
از هیچ کس پنهان نیست
که عاشقم!

با منی و دیده ات به سوی غیر
بهر من نمانده راه گفت و گو
تو نشسته گرم گفت و گوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بی خبر ز من
برکشی تو رخت خویش از این دیار
- فروغ